دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من ترو بیبینه
واسه پیدا کردنت تن به دله صحرا میدم
آخه تو رنگه چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه ارزو دارم تو سینه....
یعنی میشه این بهار لعنتی تموم شه ؟
یعنی میشه این انتظار لعنتی تموم شه ؟؟؟؟
بعضی وقتها آدما تصمیمهایی می گیرن که نمی دونن واقعن درسته یا نه ولی بایستی از بلاتکایفی در اومدو به تصمیمی که می گیری ایمان داشته باشی و شک نکنی....
+
نوشته شده در
85/04/25ساعت 19:38  توسط امیر پاشا
|
توی فیلم مادر رو به دخترش کرد و گفت: "دیگه از دستت خسته شدم. فکر می کنی چقدر توی زندگی شانس بهت رو می کنه و تو تک تک فرصت ها رو به خاطر خودخواهی و غرورت از دست می دی و دربهای شانس رو به روی خودت می بندی. بهش گفت فکر نکن به حالا که زیبا هستی و مردها به سراغت می آن، به زمانی فکر کن که این هم خواهد رفت مثل خیلی چیزهای دیگه ای که از دست دادی و اون وقت دیگه خیلی دیره. اون وقت هم زمان گذشته و تو دیگه غروری برات باقی نمی مونه که بخوای باهاش فرصت ها رو از بین ببری. مادر به دخترش گفت: شوهر تو مرد بزرگی بود ولی قدرش رو ندونستی و انقدر آزارش دادی تا رفت. دیگه تحملش طاق شده بود.
دختر اون شب رفت و نشست توی بار. انقدر خورد که مست شد. چرت و پرت به بقیه می گفت. اومد خونه. رفت دم توالت فرنگی و آورد بالا و همون جا هم زار زد. مادر اومد و دختر مغرور با چشمهای گریون هوار می زد که تو راست گفتی مادر. من لیاقت شوهرم رو نداشتم ولی الان می بینم که چقدر بهش وابسته شدم. چقدر فقدان محبتش رو لمس می کنم. چقدر نبود عشق من رو آزار میده و مسبب همه اش هم خودم هستم. حتی بچه ام از من گریزونه.... دختر گریه می کرد و گریه می کرد و من با خود می گفتم چرا ما انسان ها دل نزدیک ترین کسانمون رو می شکنیم. چرا مراقب نیستیم. چرا وقتی کسی دوستمون داره رو انقدر اذیتش می کنیم که بره و وقتی رفت یاد خنده هاش بیفتیم. یاد دلگرمی هاش. تلاشی که برای ما می کرد. طرفداری و جانبداری که از ما می کرده و دیگه الان هیچ کدومش نیست. هیچ کدوم. فقط خاطره اش مونده و قطرات اشک. من از این دنیای......متنفرم.
+
نوشته شده در
85/03/07ساعت 3:36  توسط امیر پاشا
|
امروز ۲۸ بهمن ماه است. احتمالا مردم صبح از خواب ديرتر بيدار مى شوند و خيابان ها خلوت تر خواهد بود. شايد، كاركنان بهشت زهرا روز خلوت ترى داشته باشند و مردگان جمعه منتظر شنبه بمانند تا خاك آنها را تجربه كند. فردا ۲۸ بهمن است، روزى كه ۱۰۳ سال پيش شاهد تولد صادق هدايت، نويسنده جاودان ايرانى بود. در روز ۲۸ بهمن صادق هدايت در يكى از كوچه هاى خيابان لاله زار به دنيا آمد و مثل تمام كودكان تازه به دنيا آمده، چشمان خود را دير باز كرد. نوشتن در باب هدايت آنقدر سخت نيست، چرا كه او اين فرصت را به ما داد تا بتوانيم از او، از زندگى، نوشته ها و از همه مهم تر «مردن اش» معمايى بسازيم و مدام آن را پيچيده تر و پيچيده تر كنيم. هدايت از ميان انبوه نوشته هايى كه درباره اش چاپ شده و طى اين سال هاى متفاوت دست به دست گشته است، چهره يك مرد عاصى، خشمگين، غيرطبيعى و گاهى وقت ها خطرناك را داشته است. او به دليل نوع خاص نوشتن و زندگى كردنش يا مراد بسيارى از نويسندگان ما بوده يا مقابل آنها قرار گرفته است. مرد لاغراندامى كه گاه شباهتى با شمايل برخى نويسندگان هم روزگار خود مانند مارسل پروست، چزاره پاوزه و حتى كافكا دارد، خواسته يا ناخواسته ميان مردم (كمى دور، كمى نزديك) زيست، غمگين شد، شيطنت كرد و در جايى دورتر خود را تحويل مرگ داد. صادق هدايت يك پيشرو است، كسى كه بعد از قريب پنج دهه از مرگش هنوز و گاه به تنهايى آبروى ادبيات داستانى ما محسوب مى شود. پيشرو بودن او نه فقط در آثار و زندگى اش بلكه در نوع نگاهش به اين دو مقوله خلاصه مى شود. هدايت افسانه نبود و هرگز بر آن نشد تا با ارائه و اشاعه گونه اى متمايز و اغراق شده از زندگى به تحقير جامعه مشتت ايران روزگارش بپردازد. چهره مردى با ضعف ها و قوت هايش و از همه مهم تر نويسنده اى با افق ديدى فراتر از اعم هم روزگارانش. هدايت را براى ما تصوير كرده است. او جمعه ۱۰۳ساله مى شود و قرار نيست هيچ اتفاق خاصى براى او يا براى ما بيفتد. ما صادق خان را دوست داريم؛ نوشته هايش را مى خوانيم و گاهى تلاش مى كنيم خودمان را به او نزديك تر بدانيم. در مقابل ما هستند كسانى كه او را دوست ندارند، نوشته هايش را خالى از ضعف نمى دانند و حتى تلاش مى كنند پاى در تاريكخانه او نگذارند. رسم روزگار همين است ولى هيچ يك از «ما» و «آنها» شك ندارند كه هدايت در سال ها و روزهايى نوشت كه نوشتن به سبك و سياق جديد كارشاق، پرهزينه و حتى افسرده كننده اى بود. مرد لاغر خيابان لاله زار با تمام افسانه ها و گاه خرافاتى كه پيرامون وجودش خلق كرده اند، در كافه قديمى را باز مى كند نگاهى به ميز هميشگى اش مى اندازد، پالتو را بر رخت آويز رها مى كند و با صداى از يادرفته قهوه اى مى خواهد.
... در كافه بسته مى شود و حالا ماييم كه پشت در شيشه اى كافه قديمى به بخار رو به زوال قهوه سياه نگاه مى كنيم و هدايت را دوباره و دوباره در ذهن مان مرور مى كنيم.
+
نوشته شده در
84/11/28ساعت 21:37  توسط امیر پاشا
|
به تجربه دزموند موريس که در شاهکار وی کتاب " باغ وحش انسانی" نقل شده، نوعی از جانداران آفريقائی وقتی از جنگل به قفس منتقل می شوند، بعد مدت کوتاهی حسی در آن ها بيدار می شود که قدرت طلبی است و يکی از ميانشان تلاش می کند تا بر بقيه چيرگی گيرد. اين يک مشتاق رياست کارها می کند برای رسيدن به مقصود که از آن جمله اين است که نيمه شبان دور از چشم ديگران شاخه ای در تن همسايگان فرو می کند که گوريل های قوی چثه اند، با اين تحريک گوريل ها بيدار شده به فغان می افتند و حالت جنگی به خود می گيرند. در اين زمان موجودات آفريقائی هراس زده به رياست تن می دهند تا از خطرات مصون بمانند.
دزموند موريس از آن رو نام کتاب خود را باغ وحش انسانی نام نهاده که معتقدست بسياری افعال حيوانات در قفس، همان هاست که از انسان ها در شهر سر می زند. چرا که در قفس هم امنيت هست و آزادی جنگلی نيست. در شهرها نيز همين هست کسی کسی را نمی خورد، اما قواعد و مقرراتی آزادی انسان ها را محدود می کند.
تحريک دشمن و بعد ايجاد هيجان و وفاق در قفس را، انسان ها سال هاست تجربه کرده اند. شايد به تعداد رياست طلبان تاريخ چنين تجربه ای وجود داشته باشد. اما مگر نه اين که اگر در قفس روزنامه ای وجود داشت و تلويزيونی و راديوئی. يا حتی يک خط اينترنت، اين رسم و روش بر می افتاد. چرا که خوابيده ها خوب نبودند و با خبر بودند و با سروصدای قفس پهلوئی، در جست و جو آن شاخه بر می آمدند که به پهلوی همسايگان رفت و آن ها به خشم آورد.
البته که در آن صورت بايد آن که رياست می جويد روزنامه ها را ببندد و خط اينترنت را هم به مديران باغ وحش بگويد قطع کنند. و آن ها که رياست نمی جويند البته که بايد در پی دفع خطر باشند و شايد اولين راهش هم اين است که خط اينترنت را وصل کنند و روزنامه ها را از محدوديت به درآورند تا اين راه و رسم برافتد.
مسعود بهنود
m.behnoud@roozonline.com
+
نوشته شده در
84/11/27ساعت 19:34  توسط امیر پاشا
|
1-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست
ندارند جاي دختر ها باشند
2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما
يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از
خونه فراري ميده!
3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما
يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو
ميکشه
4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با
3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا
مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل
خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!
5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه
ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و
در نهايت موفق ميشن
7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت
ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و
جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!
8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و
دماغ و دهن و .........هست.
10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک رابطه
خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند
بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!
11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه
فراري هستند!
12- پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.
13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون دختر
آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم
مي خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.
14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون
حرف زور ميزنن
16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما
پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!
17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه
اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي
دوست دخترش صحبت ميکنه.
18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دخترها
نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!
19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست
نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه
دوست ميشه!
20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده
ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت
7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر
تماستم!
21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش
تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر
بي چشم و رو هستش!
22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!
+
نوشته شده در
84/10/21ساعت 15:30  توسط امیر پاشا
|
پرسیدند : هنگام غروب , خورشید چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بیم جدایی .
خورشید , با همه ء درخشندگی در پایان هر روز, ناپدید می شود و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل می درخشد و جان می بخشد و این روزی است که شبی بدنبال ندارد .
پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .
گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی : " تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد . "
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!!
+
نوشته شده در
84/10/20ساعت 16:16  توسط امیر پاشا
|
آدم ها دو دسته اند :
۱. با هوش ۲. مهربون
+
نوشته شده در
84/09/09ساعت 15:36  توسط امیر پاشا
|
ما بايد اندوهمان را فراموش كنيم و اگر نميتوانيم آن را پنهان سازيم. اين اعتقاد من است. اين مردم رنج و اندوه بسيار دارند. كنش آنان سوگناك است. خندههاشان كم و گريههاشان بسيار است.
گويا كهن الگو و يا ناخودآگاه جمعي ما با سوگ و اشك عجين شده است. پيش از آنكه مسلمان شويم، در سوگ سياوش بوديم و پس از آنكه مسلمان شديم در سوگ حسين. ما بايد اندوهمان را از ياد ببريم، اما نميتوانيم، پس آن را بايد پنهان سازيم. اين يكي را ميتوانيم اما نه هميشه.......(ادامه مطلب در http://roozonline.com/02article/011993.shtml بخوانید)
+
نوشته شده در
84/09/04ساعت 1:1  توسط امیر پاشا
|
گفتند مردي به معلمي سرخانه فرزندان بزرگي مشغول بود. روزي شنيد که بچه هاي به ستوه آمده از سخت گيري او بعد از نماز دعا مي کنند که خدايا اين ملاي ما را بکش. معلم رو برگرداند و به بچه ها گفت اگر من بميرم پدرتان معلمي ديگر خواهد گرفت کار شما چاره نمي شود، پس اگر مي خواهيد از رنج درس و مشق خلاص شويد دعا کنيد که پدرتان بميرد. پدر بچه ها هم از اتفاق پشت در بود و اين مکالمه مي شنيد گفت نه بابا جان اگر من هم بميرم بالاخره يکي شما پدرمرده ها را بزرگ خواهد کرد، او برايتان معلم مي گيرد پس دعا کنيد الفبا بميرد تا اصلا خلاص شويد.
+
نوشته شده در
84/07/30ساعت 11:14  توسط امیر پاشا
|
ari aghaz doost dashtan ast
garche payane rah napeydast
man be payan degar nayandisham
ke hamin doost dashtan zibast
+
نوشته شده در
84/07/30ساعت 10:56  توسط امیر پاشا
|