نويسنده در كافه قديمى نشسته است
امروز ۲۸ بهمن ماه است. احتمالا مردم صبح از خواب ديرتر بيدار مى شوند و خيابان ها خلوت تر خواهد بود. شايد، كاركنان بهشت زهرا روز خلوت ترى داشته باشند و مردگان جمعه منتظر شنبه بمانند تا خاك آنها را تجربه كند. فردا ۲۸ بهمن است، روزى كه ۱۰۳ سال پيش شاهد تولد صادق هدايت، نويسنده جاودان ايرانى بود. در روز ۲۸ بهمن صادق هدايت در يكى از كوچه هاى خيابان لاله زار به دنيا آمد و مثل تمام كودكان تازه به دنيا آمده، چشمان خود را دير باز كرد. نوشتن در باب هدايت آنقدر سخت نيست، چرا كه او اين فرصت را به ما داد تا بتوانيم از او، از زندگى، نوشته ها و از همه مهم تر «مردن اش» معمايى بسازيم و مدام آن را پيچيده تر و پيچيده تر كنيم. هدايت از ميان انبوه نوشته هايى كه درباره اش چاپ شده و طى اين سال هاى متفاوت دست به دست گشته است، چهره يك مرد عاصى، خشمگين، غيرطبيعى و گاهى وقت ها خطرناك را داشته است. او به دليل نوع خاص نوشتن و زندگى كردنش يا مراد بسيارى از نويسندگان ما بوده يا مقابل آنها قرار گرفته است. مرد لاغراندامى كه گاه شباهتى با شمايل برخى نويسندگان هم روزگار خود مانند مارسل پروست، چزاره پاوزه و حتى كافكا دارد، خواسته يا ناخواسته ميان مردم (كمى دور، كمى نزديك) زيست، غمگين شد، شيطنت كرد و در جايى دورتر خود را تحويل مرگ داد. صادق هدايت يك پيشرو است، كسى كه بعد از قريب پنج دهه از مرگش هنوز و گاه به تنهايى آبروى ادبيات داستانى ما محسوب مى شود. پيشرو بودن او نه فقط در آثار و زندگى اش بلكه در نوع نگاهش به اين دو مقوله خلاصه مى شود. هدايت افسانه نبود و هرگز بر آن نشد تا با ارائه و اشاعه گونه اى متمايز و اغراق شده از زندگى به تحقير جامعه مشتت ايران روزگارش بپردازد. چهره مردى با ضعف ها و قوت هايش و از همه مهم تر نويسنده اى با افق ديدى فراتر از اعم هم روزگارانش. هدايت را براى ما تصوير كرده است. او جمعه ۱۰۳ساله مى شود و قرار نيست هيچ اتفاق خاصى براى او يا براى ما بيفتد. ما صادق خان را دوست داريم؛ نوشته هايش را مى خوانيم و گاهى تلاش مى كنيم خودمان را به او نزديك تر بدانيم. در مقابل ما هستند كسانى كه او را دوست ندارند، نوشته هايش را خالى از ضعف نمى دانند و حتى تلاش مى كنند پاى در تاريكخانه او نگذارند. رسم روزگار همين است ولى هيچ يك از «ما» و «آنها» شك ندارند كه هدايت در سال ها و روزهايى نوشت كه نوشتن به سبك و سياق جديد كارشاق، پرهزينه و حتى افسرده كننده اى بود. مرد لاغر خيابان لاله زار با تمام افسانه ها و گاه خرافاتى كه پيرامون وجودش خلق كرده اند، در كافه قديمى را باز مى كند نگاهى به ميز هميشگى اش مى اندازد، پالتو را بر رخت آويز رها مى كند و با صداى از يادرفته قهوه اى مى خواهد.
... در كافه بسته مى شود و حالا ماييم كه پشت در شيشه اى كافه قديمى به بخار رو به زوال قهوه سياه نگاه مى كنيم و هدايت را دوباره و دوباره در ذهن مان مرور مى كنيم.
... در كافه بسته مى شود و حالا ماييم كه پشت در شيشه اى كافه قديمى به بخار رو به زوال قهوه سياه نگاه مى كنيم و هدايت را دوباره و دوباره در ذهن مان مرور مى كنيم.
